درست مثل مصری ها
بغض گلویم را گرفته. نمی دانم تصاویر شادی مردم مصر است و شادی دیدن این لحظه تاریخی یا ادامه تلخی دیشب است از فکر مداوم به نرگس محمدی و دو کودک چهارساله اش.
چندین سال پیش، شاید تازه دانشجو شده بودم، شروع کردم به دقت در فیلم های دهه فجر. فیلم چهره های خندان و مشت های گره کرده. لجاجت و تنفر از دهه زجر و انتقاد از نسل قبل را کنار گذاشتم تا بتوانم ببینم آن چیزی که در آن چهره ها بود. سرودهای انقلابی به نظرم واقعا زیبا میامدند. حتی سرود الله الله. احساس می کردم انقلاب ایران عظیم تر از چیزی بود که فکر می کردیم. بعدها مثل دیگران خیلی به دزدین انقلاب فکر می کردم. به اشتباه روشنفکرها، همه آن هایی که خمینی را آوردند، همه چپ ها و راست هایی که از خمینی حمایت کردند و بعد که حذف ها شروع شد برایش کف زدند. ملی-مذهبی ها، فدایی ها، مجاهدین، توده ای ها و همه گروه های دیگری که نسل من حتی اسمشان را هم نشنیده.
روز 26 خرداد، فردای دوشنبه تاریخی، یک بار برای همیشه همه کسانی را که سال 57 الله اکبر گفته بودند را بخشیدم. 25 خرداد داد می زدیم: فردا 5 عصر ولی عصر. منظورمان میدان ولی عصر بود. صبح که فهمیدیم حکومتی ها میدان را مصادره کرده اند، قرار عوض شد: ولی عصراز تخت طاووس تا پارکوی! از سر میرداماد ما به جمعیت پیوستیم. باورم نمی شد. نمی فهمیدم چطور خبر در عرض چند ساعت به همه رسیده. بدون فیس بوک، بدون اس-ام-اس. جشنی بود و در عین حال عزایی. روز قبل 7 نفر راکشته بودند. شب قبل ترش کوی را به خون کشیده بودند. «دویدن و دویدن، کوی رو به خون کشیدن» سکوت سخت بود. سکوت کردیم.
و آن لحظه جادویی رسید. بی نهایت آدم زیر آن درخت های چنار. جلوی صدا و سیما نشستیم روی زمین. بعد ایستادیم. ایده نمی دانم از کجا آمد. در آن سکوت سه بار گفتیم الله اکبر و بعد سه بار صلوات فرستادیم. من به درخت های چنار نگاه می کردم و به گارد ویژه که جلوی جام جم بی حرکت ایستاده بودند. از خودم می پرسیدم به چه فکر می کنند و می پرسیدم آیا آن ها هم مثل من از صدای صلوات این جماعت، از صدای صلوات ما در خیابان ساکت، پشتشان تیر کشیده یا نه. آن روز فهمیدم لحظه ها قدرت جادویی دارند. فهمیدم لحظه ها حرکت ما را می سازند. فهمیدم اشتباه ها را باید بخشید به خاطر لحظه ها. اما نباید فراموش کرد. باید ازشان آموخت. آن روزها ما فکر می کردیم از اشتباه پدرها و مادرهایمان آموخته ایم. آموخته ایم که تسلیم قدرت لحظه ها نشویم. که به عاقبت هر حرکتمان فکر کنیم. که بت نسازیم و خون در خیابان ها جاری نکنیم. که برای هدفمان نمیریم، که زندگی کنیم. آن روزها به حرف های زیبا فکر می کردیم و از یافتن گمشده هایمان میان مردم خیابان خوشحال بودیم. هنوز مانده بود تا جنازه سهراب پیدا شود و امیر جوادی فر تاوان سکوت را با لب های تشنه اش کنار اتوبوس کهریزک به اوین بدهد. آن روزها مطمئن بودیم و چه لذتی هست در اطمینان. دراحساس بزرگ شدن. در احساس تعلق به نسلی که آموخته از صد سال مبارزه.
این روزها دیگر اطمینانی در کارمان نیست. بیم است و امید. ترس است از شب تاریک و زمستان بی پایان ولی خورشیدی است در قلب هایمان که انتظارش تمامی ندارد.
مردم مصر در خیابان ها می رقصند. روی تانک ها عکس می گیرند و همدیگر را در آغوش می کشند. من نگاهشان می کنم و تلخی از وجودم نمی رود. تصویر نرگس محمدی روی تخت بیمارستان و این که تکرار این همه درد و رنج دیگر در خیالش هم نمیگنجد رهایم نمی کند. به نسل جدید فرزندان زندانیان سیاسی فکر می کنم. پسرهای زیدآبادی، فرزندان نسرین ستوده، و دوقلوهای نرگس. به تکرار تجربه ها فکر می کنم. به تکرار کودکی های پر از فهمیدن درد بزرگ ترها.
دوستم از تهران می نویسد: امید دارم. امید. و من هزار چشمه خورشید را می بینم که روزی بر سرمان خواهد تابید. بر ما که رقصانیم در خیابان های تهران، در میدان آزادی، درست مثل مصری ها.
شاهو
شاهو نام کوهی است در کردستان. اما شاهو برای من نام یک دوست است. همکلاسی کردی که چند ترمی هم کلاسی بودیم. رتبه یک کنکور فوق لیسانس بود و هر وقت که می توانست برمی گشت کردستان. برایمان تعریف می کرد که دوربینی روی دوشش می اندازد و راه میفتد توی روستاهای دورافتاده. از پیرمردها عکس می گیرد و از سینه کوه ها بالا می رود. حتما کوه های اطراف سنندج.
کردستان برایم یک جاده رویایی است. باران می زند و خورشید از بین ابرها غلت می خورد و یک لحظه بیرون میفتد. دوباره تگرگ می کوبد روی شیشه های اتوبوس. آهنگ کردی است و جادویی که همه ما را افسون کرده. دیگر کسی نمی رقصد و کسی آهنگ هایده یا متالیکا گوش نمی دهد. همه بیرون را نگاه می کنند. باران را، ابر ها و آفتاب و کوه هایی که شبیه هیچ جا نیست. صدای دف و تنبور و شهرام ناظری و… انگار که موسیقی از همین جاده و همین اتوبوس قراضه و همین رگبار بهاری ساخته شده بعد که اتوبوس ها می ایستند کاوه که سال بالایی است و کرد می گوید که همین یک ماه این جاده جادویی است. فقط اردی بهشت. می گوید که همه سبزی ها زود زرد می شود و جاده می شود جاده معمولی… روزهای بعد اگر باران نباریده باشد هر جا که اتوبوس ها می ایستند، هر جا که می رویم، دراز می کشم روی زمین و دلم می خواهد چنگ بزنم به آن ابرها. ایران را خوب گشته ام. آسمان کردستان را هیچ جا ندیده ام. آسمان کردستان در اردیبهشت. دراز می کشم روی زمین و دلم می خواهد بالا بروم از هر بلندی تا نزدیک تر شوم به آن آسمان.این تنها سفرم بود به کردستان. سال دوم لیسانس با بچه های دانشکده معماری. می شود نه سال پیش فکرکنم.
برای من کردستان آن لحظه های جادویی بود و آهنگ شهرام ناظری. برایم آتشی بود که شب ها در آبیدر روشن میکردند و مردمانی که انگار همواره مست دور آتش کردی می رقصیدند. کردستان برایم فیلم های قبادی نبود با بچه های بی دست و علیل و مین و ازدواج اجباری. برایم مشتی نبود که در همان سفر کنار دریاچه دماغ امیر سرافراز را شکست. برایم خوابگاه های کثیفی نبود که باورمان نمی شد محل زندگی آن همه دختر باشد. پر از سوسک و چاه های گرفته ای که هیچ آبی را فرو نمی دادند. کردستان برایم خاطره تولدی بود (تولد 19 سالگیم) با لباس کردی در جایی دور و خنده های دور آتش و ایرانی که انقدر بزرگ است که هر بار می توانی انقدر دور بروی که قبلا نبوده ای.کردستان برایم دل گرفته بود و آسمان و موسیقی.
شاهو را گرفته بودند. یادم نیست کجا. یادم نیست کنار پیرمردها بوده و عکاسی می کرده یا با کسی از کوه بالا می رفته یا در خیابان های سنندج راه می رفته. کیفش را گشته بودند. در یک لحظه کرد خائنی شده بود که معلوم نیست چه فکرهای تجزیه طلبانه ای در سر دارد. اسم کتاب «شورشیان آرمانخواه» بود. کتاب را هیچ وقت نخواندم. همیشه قرار بود بخوانم و نخواندم. کتاب را دکتر ح معرفی کرده بود. استادی که شاهو چندان میانه خوبی با او نداشت اما همیشه می گفت مدیونش است نه به خاطر کلاس هایش که به خاطر کتاب هایی که گفته بخوانیم. تجربه مدرنیته که کتاب درس کلاس مرمت شهری بود و کتاب های دیگری که لیستی بودند بلند بالا. وقتی گرفته بودندش اول گفته بود که کتاب چاپ 1383 جمهوری اسلامی است.گفته بود که استاد دانشگاه تهران کتاب را معرفی کرده. نمی دانم گفته بود که مادرش کرد نیست و یزدی است یا نه. نمی دانم گفته بود که مثل همه ما کتابی را خوانده و از کوهی بالا رفته تا عکس بگیرد از آن طبیعت دیوانه کننده و از آن چوپان های تنها. جرمش این ها نبود. جرمش کردی بود که غلط اضافه کرده بود. همین را بهش گفته بودند. یادم نیست چطور رهایش کرده بودند. یادم نیست نفرتش مثل ما بیشتر شده بود یا عادت داشت به این جلب موقت ها.
تیر 1384 فردای انتخابات دور اول امتحان مدل سازی داشتیم. یادم نیست شاهو رای داده بود یا نه. یادم نیست شاهو چه می گفت آن روز.روز بدی بود. روزهای بدتر در راه بودند و ما خبر نداشتیم. روزهای بد و سال های بد.
جایی خواندم که شاید فرزاد کمانگر تروریست و آدمکش یا دست کم عضو گروهک مسلحی بوده. بسیجی و حکومتی نبود کسی که این را گفته بود. برایش نوشتم هر چه بود کسی را نکشته بود.نمی دانستم چه چیزی دیگری باید بگویم.هیچ کدام آن ها که بر دار شدند کسی را نکشته بودند. نمی دانم چرا وقتی این ها را می نوشتم شاهو را می دیدم که کیفش را کسی می گشت و سرش فریاد می زد: خائن.
درس شاهو که تمام شد، اولین نفر از گروه ما بود که دفاع کرد، برگشت کردستان. کار مزخرفی گرفت در نمی دانم شهرداری یا مسکن و شهرسازی. کسی آن جا باور نمی کرد که با فوق لیسانس از دانشگاه تهران برگردد سنندج و با آن حقوق پایین استخدام شود آن هم قراردادی.اما او برگشته بود. خانه اش آن جا بود. شهرش و کوه هایی که دوست داشت ازشان بالا برود و مردمی که دوست داشت ازشان عکس بگیرد و آن داستان پر از آه با آن دختری که دوستش داشت و به جایی نرسید. می توانست تهران بماند مثل همه آن هایی که ماندند. اما آن موقع شک هم نداشت.
همه ما فراموش می کنیم. روز اول دلم می خواهد از درد فریاد بزنم. هفته اول به چیزی فکر می کنم که بنویسم. بعد روزها فاجعه را کمرنگ می کنند. اخبار را می خوانم و صورت مادرش را می بینم که عجیب مرا یاد جوانی های مادربزرگ ترکم میندازد. بعد می روند پیش باقی آن ها که زمانی یادشان خواب را از ما گرفته بود و الان یادشان زخمی است کهنه که عادت شده برایمان. دلم نمی خواهد فراموش کنم. دلم نمی خواهد حقیقت پنهان شود پشت روزمرگی و دلتنگی. دلم می خواهد برگردم و یک راست بروم کردستان نه کنار آتش شور و خوشی شب های آبیدر. می خواهم بروم همان شهری، همان روستایی که فرزاد معلمش بوده و آن بچه ها شاگردهایش. همان جایی که همیشه اردی بهشت نیست. سرمای زمستان است و سیاه دلی روزگار و مین و دار و گرسنگی و بی سوادی و پر است از شیرین های بی کس و بچه هایی که پدرشان فرهاد، بر دار شده بی وقت خداحافظی
فیلم هایش که با بچه ها از آن کوه ها بالا می رود چنگ به دل آدم می زند. شاید دوستم شاهو از همان کوه ها یا همان بچه ها عکسی داشته باشد. شاید وقتی خبر را شنیده عکس ها را زیر و رو کرده و بعد بهت زده گوشه ای نشسته. نمی دانم
اردیبهشت بود که بر دار شد. همان ماه جادوی جاده ها. همه می گوییم آزاد شد.این آزادی نیست. قلبم را آرام نمی کند. می گوییم که بتوانیم ادامه بدهیم، که ناامیدی نبردمان به آن هزارتوهایی که خلاصی ازشان ممکن نیست. همه می گوییم آزاد شد و من مثل فیلم ها فرزاد کمانگر را در لحظه اعدام می بینم و بعد فیلم فید می شود به صحنه ای که در اتوبوس خلوت و قدیمی نشسته و برمی گردد خانه، بعد از سه سال. باران و تگرگ نیست. آسمان جادویی کردستان است با بازی ابر و آفتابش و کوه های دور که شبیه هیچ جا نیست. فرزاد ساک آبی کنار دستش را جا به جا می کند و بیرون را نگاه می کند. جاده دو طرف سبز سبز است. اردی بهشت است و هنوز مانده تا گرما بزند و سبزی ها را زرد کند.
صدای دف می پیچد و صدای تنبور دل را می لرزاند.
بهاری
از صفحه فیس بوک صدای بزن و برقص می آید. شادی دور ریختن این سال پر از غم، شادی دور هم بودن مجازی برای همه ما که دور از خانه ایم، شادی آزادی دربندان که یکی یکی بیرون می آیند که «حظی ناچشیده از بهار» باز گردند به سلول های بی بهار پای کوه.
از صفحه فیس بوک صدای آه می آید… فریاد فروخورده ما ملت مغلوب. از دست رفتگان و در بند ماندگان و بر دارشدگان. چشمانم را می بندم و به نوروز فکر می کنم. به نوروزهای زمان جنگ، نوروز سال 68، بعد از اعدام ها. نوروز سال 33 بعد از کودتا… و نوروز بعد از به توپ بستن مجلس… حتما آن سال ها هم آدم ها هفت سین چیده اند و به یاد همه آن ها که دیگر نبوده اند سکوت کرده اند یا اشک ریخته اند… ملت سخت جانی که ما بوده ایم، خراج گذار شاهان اساطیری و سربازان پای در رکابشان، کوبیده و تحقیر شده عرب و ترک و مغول و هر کس که بر راهش بودیم و باز بهار آمده و باز سفره را چیده ایم با هفت سینی که هنوز دنبال معنا برایشان می گردیم و باز لبخند زده ایم به سال جدید و رویاهای نو بافته ایم در شب آخر سال کهنه و آرزوها کرده ایم در لحظه سال نو و حالمان حول شده اما چه می دانیم به احسن الحال یا به برعکسش که الان به ذهنم نمی آید.
این چند روز آخر و این روز آخر به خصوص، خبرهای بد از صندوق پست و تلفن و جی-میل سرازیر بود.مثل بیشتر روزهای امسال. چند ساعتی بهت زده بودم… اما الان فیس بوک را نگاه می کنم و دوباره عید را احساس می کنم. به غصه ها پشت می کنم و سهراب را نگاه می کنم که با من آمده بوستون و قرار است کنار هفت سینم بنشیند با همان سربند و دست بند سبز. نفس عمیقی می کشم. حق نداریم غمگین باشیم. باید زندگی کنیم به جای سهراب و همه آن هایی که امسال ناجوانمردانه در روزهای آخر بهار قبل به جای همه ما در خاک خفتند یا در روزهای سرد زمستان با آرزوی بهاری سبز از میان مان رفتند.
می نشینیم کنار میز، شمع ها را روشن می کنیم، آرزو می کنیم در سکوت مانند همه تاریخ پر از وحشتمان و نامی نمی یابیم برای آن زمستان ها که رفته اند.
دو دو، دو یک، دو هشت
چشم هایم را می بندم. خودم را می بینم که از پله های شرکت بالا می روم، چهار طبقه. در را باز می کنم. انگشتم را روی کارت خوان که الان انگشت خوان شده می گذارم. ساعت ده و هجده دقیقه است. انگشت خوان می گوید: شصت و…. یک (شصت و یک بود شماره ام؟)
می روم طرف آتلیه. سلام می کنم. از جلوی میز مهندس ت رد می شوم و خدا را شکر می کنم که بیرون آتلیه است. حتما رفته سیگاری بکشد. طا می آید کنارم می نشیند. باید گزارشی بنویسیم یا نقشه هایی را که کشیده آماده پرینت کنیم. طا بی قرار است. حتما طا هم مثل من تمام دیروز را گریه کرده. حتما طا هم مثل من تمام دیشب را کابوس دیده. الف و ع می آیند توی آتلیه.بوی سیگارشان زودتر می آید. (چه هوس سیگاری دارم) سلام می کنیم. هیچ کس خوشحال نیست. اما الف روی وایت برد شعر می نویسد و می گوید ناامیدی ممنوع. شعر راجع به جوانه هاست حتما یا راجع به ستاره ها که هر چه بر خاک می افتند تمام نمی شوند. س متن جدیدترین سرود را، آن تکه ای که از همه قشنگ تر است، روی وایت برد می نویسد. حتما س هم مثل من تمام دیروز همین کلیپ را دیده. چشم هایم را باز می کنم. این جا ساعت ده و هجده دقیقه صبح است. انگشت خوان ساعت شش و چهل و هشت دقیقه عصر را نشان می دهد و می گوید شصت و … یک. کسی که به جای من کار می کند (شصت و یک جدید) از شرکت خارج می شود…
امروز پاریس در آفتاب می درخشد. استاتوس لاله است در فیس بوک. من مال خودم را دیر به دیر عوض می کنم. الف برایم نوشته “دیگه مایوس نمی نویسی و من خوشحالم.” نمی دانم از کجا نوشته. همان جا از پشت میزش در طبقه چهارم شرکت یا از خانه. دلم برای خانه الف و سین و پانتومیم و غذای رشتی تنگ می شود. هیچ کدامشان دیگر در صفحه هایشان نمی نویسند. صفحه فیس بوک لاله اما پر است از رنگ و امید. پر از زندگی و نور. از خودم خجالت می کشم. از تصویر سهراب اعرابی که با من زندگی می کند خجالت می کشم. از اشک هایم و سرودهای پر از امید که قلبم را پاره پاره می کنند شرم می کنم. از پیش بینی های ترسناک، از خبرهای پر از فاجعه و از زندانی شده ها و اعتراف کرده ها و بر دار شده ها. از مامان بامداد و دوستم ب که از عاشورا در اوین هستند. از خاله ی و آقای م که کسی حتی نمی داند اوین هستند یا نه. فردای عاشورا کاوه برایم نوشت “ناامیدی فقط در خلوت. زود استاتوس جی میلت رو عوض کن”ناامیدی را به خلوت می برم.
دلم می خواهد با لاله حرف بزنم. با هم از آن مهمانی ها بگوییم. از آن خنده های سرخوش بی نهایت. از آن جوانی اغواگری که در زیر پوست دروغین شهرمان جاری بود. از این که بودیم و تمام این سال ها آن طوری که آن ها نمی خواستند زندگی کردیم. آن چیزی را می دیدیم، می خواندیم و می فهمیدیم که نمی خواستند، دلم می خواهد با میترا حرف بزنم. از همه آن لذت های ممنوع، از همه آن شب های حافظ خوانی و مستی در سرزمین اسلامیشان.از همه رای گیری ها که تبلیغ می کردیم، رای می دادیم و امیدوار بودیم.هر دو مرحله 84، مجلس، شورای شهر و این دفعه آخر. از فردای انتخابات رو به روی روزنامه اطلاعات و شب قبل از نماز جمعه رفسنجانی. دلم می خواهد قصه هایم را بلند بلند بخوانم برای امیر و پگاه. قصه هایمان را برای هم بخوانیم بدون سانسور در سرزمین ریا و فریب. دلم می خواهد با مهسا و سپیده و امیرحسین باز بیست ساله باشیم و باز برویم سفر دانشجویی وبه کوری چشمشان صمیمی باشیم و در ماسوله دور آتش بنشینیم و آواز بخوانیم. از همان ده سال پیش می دانستیم شاید که سر می آید زمستان و کوهها لاله زارند و لاله ها بیدارند که مدام آوازش را می خواندیم. دلم می خواهد فکر کنم و به یاد بیاورم که چه تنها بودیم قبل از آن زنجیر سبز و چطور همدیگر را پیدا کردیم در آن شب ها که دور میدان ولی عصر ما سبزها با سفیدها، ان ستاره دارهای بیست ساله ، بحث می کردیم و اخر دست هم را می فشردیم و قلبمان گرم می شد از ان همه زندگی که بعد از سی سال در خیابان های شهرمان جاری شده بود و از ته دل می خندیدیم به شعار های استادیومی بچه های جنوب شهر، چه سبز و چه مخالف سبز. آن چند هفته که نفرتمان از همدیگر، از راننده تاکسی، از فروشنده و از رهگذر تبدیل شده بود به قراری نانوشته که به هم نزدیکمان می کرد.
دلم می خواهد کسی به من بگوید که این روزها می گذرد و فردا روشن است. که زندانی ها آزاد می شوند وکسی به تبعید نمی رود کنار قنات های گناباد و دادگاه ها تمام می شوند و دیگر کسی بالای دار نمی رود و دیگر کسی گلوله نمی خورد و دیگر مادری منتظر بیست ساله اش نمی ماند و دیگر کسی تولد فرزندش را در بهشت زهرا برگزار نمی کند و دیگر کسی گریه نمی کند و کسی ترور نمی شود و کسی ترور نمی کند و یک روز همه با هم در خیابان ها بوق می زنیم و می رقصیم و همدیگر را بغل می کنیم انگار که رفته باشیم جام جهانی
دلم می خواهد با همه حرف یزنم. مثل آن روزهایی که شرکت می رفتم و ناامید بودم، اما به بقیه امید می دادم. مثل آن روزهایی که سکوتمان فریاد فروخورده همه این سال های سخت و سرد، اما شیرین و عمیق بود. دلم می خواهد ما بی شمار باشیم. بی شمارتر از همیشه. دلم می خواهد مدام مرور کنیم این سال ها را و ریشه هایمان را پیدا کنیم. بدانیم که همیشه سبز بودیم. دلم می خواهد با فرشید و آرش برویم بام تهران و شهر را از بالا نگاه کنیم در سرمای تهران و به بیست و دوم فکر کنیم بی هیچ کلامی. به دو دو کنار دو یک و امسال کنار دو هشت: به بیست و دو یازده هشتاد و هشت. دلم می خواهد بروم کنار رود یخ بسته بنشینم و برج های بوستون را نگاه کنم، سیگاری دود کنم و همه ناامیدی ها را جابگذارم روی نیمکت کنار اسکله. برگردم خانه و کتاب شاملو را باز کنم و از رویش بنویسم :
زندگی دام نیست
عشق دام نیست
حتا مرگ دام نیست
چرا که یارانِ گمشده آزادند
آزاد و پاک…
من امیدم را در یأس یافتم
مهتابم را در شب
عشقم را در سالِ بد یافتم
و هنگامی که داشتم خاکستر میشدم
گُر گرفتم.
دلم می خواهد گر بگیرم در این روزها…
بوستون و پاریس هر دو در آفتاب می درخشند، ما تهران را نگاه می کنیم که خاکستر نمی شود، گر می گیرد و امید را در یاس می یابد و مهتاب را در شب…
بیان دیدگاه